ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تن های هرزه را سنگسار می
کنند غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی است و کسی نمی داند که مغزهای
هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه...
" زنده یاد فروغ فرخزاد "
![]()
شعر ترانه نقی که توسط شاهین نجفی سروده شده و نیز پوستر طراحی شده برای این ترانه، سراسر توهین به مقدسات شیعه، امام زمان(عج) و انقلاب اسلامی می باشد.
در واکنش به این توهین و به دنبال خشم مردم مسلمان ایران، عده ای از مردم، صفحات مختلفی را در شبکه های اجتماعی با محتوای حمایت از امام نقی(ع) راه انداخته اند. روز گذشته نیز صفحه ای در فیسبوک با عنوان "ما سبزها بی حرمتی شاهین نجفی به امام هادی را محکوم می کنیم" تشکیل شد که این بی حرمتی را محکوم کرد. بر اساس ماده 513 قانون مجازات اسلامی، هرکسی به مقدسات اسلام و یا هر یک از انبیاء یا امامان شیعی یا دختر پیامبر اسلام(ص) توهین کند، مرتد شناخته می شود. بر اساس احکام اسلامی اگر یک فقیه جامع الشرایط با در نظر گرفتن تمام جوانب یک مسئله، حکم ارتداد فردی را صادر کند، قتل او توسط مسلمانان واجب شرعی است.
ارتداد، حکمی شرعی است و به افرادی تعلق می گیرد که به مقدسات اسلام و یا یکی از انبیاء و امامان شیعی توهین کرده باشد که به این افراد در احکام اسلامی مرتد گفته می شود.


روزگارا ! که چنین سخت به من میگیری! باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
،گرچه دلگیرتر از دیروزم، گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند، لیک باور دارم،
دل خوشی ها کم نیست زندگی باید کرد...

"هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.
"زنده یاد مهدی اخوان ثالث"
آهنگ بسیار زیبا و جدید شادمهر با نام "آینده" ترانه : سروش دادخواه ، آهنگ و تنظیم : شادمهر عقیلی

.
.
.
ادامه مطلب...

خوش آمدید بستنی؟ گلاسه ؟ یا.... چایی؟
و من تمام هواسم به میز بالایی ...
کمی سکوت و هر هر، کسی به من خندید
- اشاره کرد به یک صندلی که می آیی؟
زنی که پا به دلم زد درست شکل تو بود
- سکوت کرد و پرسید قهوه یا چایی؟
عجب شباهت تلخی .... نه؟ ...... قهوه ترجیحا
- زنی که پا به دلت زد؟ عجب معمایی...!
کمی گذشت و فنجان قهوه خالی شد
- که گفت فال بگیرم مرد رویایی...؟
- من اعتقاد به فا.....
هی پسر تو معره که ای...
ببین چه فال تمیزی تو روح دریایی
زنی که با به دلت زد به فکر ساحل بود
به فکر لنگر یک کشتی مقوایی
که ناخدای هوس روی عرشه ی شهوت
سکان به دست بتازد به سوی رسوایی
برای کودکیش هیچکس ترانه نخواند
برای کودک فردا نخواند لالایی
همین که محو نگاهش شدم کمی ترسید
نگاه کرد به فنجان : پسر کجاهایی؟
.... بلند شد برود با اجازه ! دیرم شد
نمی شود نروی؟
نه !
دوباره می آیی؟
نگاه کرد به چشمم دو باره یک لبخند
ببین ! کجا؟ نرو حالا...
سکوت......... تنهایی .........
کاوه بهبهانی

ستاره پشت ستاره، نگاه یعنی این
دو چشم روشن اما سیاه یعنی این
به زیر بارش باران، دو دست آبی او
گرفته اند مرا، سرپناه یعنی این
شبی که غربت جاده مرا صدا می کرد
اشاره کرد به این سو، که راه یعنی این
هنوز سنگ صبور من و غزلهایم
نشسته پای دلم، تکیه گاه یعنی این
فرشته های نگاهم به سجده افتادند
چه اشتباه قشنگی! گناه یعنی این...

همه می پرسندچیست؟
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری؟
من، مناجات درختان را، هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم، می بینم
من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان!

ارامگاه واژه ی پوچی است
وقتی که رفتگان در تنگنای خاک هم آسوده نیستند و من میگویم که زندگی واژه پوچی است وقتی که یک لحظه هم انسان در خودش هم اسوده نیست وقتی که میفهمند کاری بهشان نداری تازه می ایند به سراغت کلاه سرت میگذارند می فروشندت از همه بدتر اینکه عاشقت میکنند بدون اینکه خودشان عاشقت بشوند و دلت را میفروشند ان وقت تویی و دلی که بدون اجازه عاشق شده.....
در کوره راه گمشده ی سنگلاخ عمر
مردی نفس زنان تن خود می کشد به راه خورشید و ماه، روز و شب از چهره ی زمان همچون دو دیده، خیره به این مرد بی پناه ای بس به سنگ آمده آن پای پر ز داغ ای بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت خو کرده با سکوت سیاه درنگ ها حیران نشسته در دل شب های بی سحر! گریان دویده در پی فردای بی امید کام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت عمرش به سر نیامده جانش به لب رسید سوسوزنان، ستاره ی کوری ز بام عشق در آسمان بخت سیاهش دمید و مرد وین خسته را به ظلمت آن راه ناشناس تنها به دست تیرگی جاودان سپرد این رهگذر منم، که با همه عمر با امید رفتم به بام دهر برآیم، به صد غرور اما چه سود زین همه کوشش که دست مرگ خوش می کشد مرا به سراشیب تنگ گور ای رهنورد خسته، چه نالی ز سرنوشت؟ دیگر تو را به منزل راحت رسانده است دروازه طلایی آن را نگاه کن! تا شهر مرگ، راه درازی نمانده است